تبليغاتX
قصه بی پایان دل من
قصه بی پایان دل من
 گمشده در غربت
 

در خلاء که نه خدا بود و نه آتش


نگاه و اعتماد تو را به دعائی نا امیدوارنه  طلب کرده بودم ..

 

صدایت گرم است. گرم و آرام. می خندی و شادمانه برایم می گویی.

 

ساعت ها و ساعت ها. انگار سر بر شانه ام گذاشته باشی

 

 و دستانم سر بخورند روی موها

 

 و گونه هات. و تو پس از روزه های طولانی  در شب

 

 های غربت ، لب به افطار سخن گشوده باشی تا سپیده ی صبح ..


من اما خاموش و سال خورده، لب تر می کنم با گرمای حضورت

 

 و مست می شوم تا خود ِ روز.


روز می آید و مرا غرق می کند در تمام آن.

 

سایه ی ابر سیاه شوم رنگ می اندازد

 

 روی نارنجی ها و لیمویی ها و سبزها، و انحنای لبخندم زهرآگین می شود.

 

 یادم می آید رها شده ام میان جاده ای پر پیچ و خم و

 

 بیهوده دنبال نشان مقصد می گردم ..

 

 یادم می آید نشسته ای آن سوتَرَک و نگاهم می کنی با چشمانی نگران.

 

 لبخند می زنم و نگاهت گرمم می کند و فراموش می کنم که گم شده ام.
 


وسوسه ی غریبی ست،

 

در آن  سو آب دلم برای کشورم تنگ شده است و خاک ایران

 

   و این سو تو، که وسوسه ی دستان آب را پس می زنی و می خوانی مرا

 

 به سمت زندگی ..




گاهی حس ها آن قدر پررنگند که کلمات در مقابلشان تاب نمی آورند

 

 و به کرنش سر خم می کنند. آنچه بر من گذشت،

 

 آن چه بر ما گذشت، در کلمه نمی گنجد...

 




دنیا ایستاد


دنیا به نظاره ایستاد و من


در آغوشت سبز شدم


و زندگی ِ از یاد رفته را


زندگی کردم ..


و آغوشت


اندک جایی برای زیستن


اندک جایی برای مردن . .

 

آنچنان دستخوش تقدیرم

 

آنچنان سیرم از زندگی

آنچنان سر خورده و پر از گناهم

 

که ماندنم بس پوچ و پر از اشتباه است

 

خواستم برگردم اما راه نیست

 

خواستم طی کنم ره هموار نیست

 

خواستم تا تکیه بر دیواری نهم .. اما .. دیوار نیست

 

تنهایم و تنهایی ام با تو پر است

 

گر چه سخت اما پر از زیباییست

 

دلخوش و مست از لحظه های بودنت

 

می بالم به خود از حضور بی تنت

 

گرمی دستت همیشه یارمه

 

مهربونیت همراه منه

 

شادمهر یک بامداد 24 اسفند 1387

 

|+| نوشته شده توسط شادمهر در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387  |
 روزهای آخر

 

 

 

 

یار بود و عشق بود و دست من

 

آسمان و ماه و چشم مست من

 


زندگی مثل گل قالی نبود

 

عشق‌ها، بی روح و پوشالی نبود

 


عشق یک چشم پر از آیینه بود

 

قلب‌ها خالی از هر کینه بود

 


عشق مثل عمق اقیانوس بود

 

بی‌وفایی همچنان کابوس بود

 


راستی امروز آن گلشن کجاست ؟

 

جایگاه عشق ورزیدن کجاست ؟

 


از چه ما با قلب صادق بد شدیم ؟

 

امتحان عشق بود و رد شدیم

 


راستی آن روز رؤیایی چه شد ؟

 

آن همه عشق اهورایی چه شد ؟


چشمهایی که به قلبم دوخت کو ؟

 

هستیم را پای تا سر سوخت کو ؟

 


عشق اگر جویم عذابم می‌دهند

 

کودکم خوانند و خوابم می‌دهند

 


خانه‌ها خالی شده از یاسمن

 

یاران می خندد به قلب پاک من

 


گفت شاعر : عشق جز افسانه نیست

 

شمع عاشق نیست پروانه نیست

 


یک دروغ کهنه کمرنگ بود

 

شمع با پروانه کی یکرنگ بود ؟

 


من ولی گویم که عشق افسانه نیست

 

هرکه جوید عشق را دیوانه نیست

 


مردمند آنان که خود افسانه ‌اند

 

دلخوش جام می و پیمانه ‌اند


مردمان را طاقت دیروز نیست

 

تاب اشک و ناله ی جانسوز نیست

 


مردمان با عشق و مستی بد شدند

 

عشق را دیدند و غافل رد شدند

 


رد شدند و سوی دولت آمدند

 

عشق را کشتند و راحت آمدند

 


راستی آن روز زیبا بود عشق

 

کاش اینک هم شکوفا بود عشق

عشق یک حادثه‌ ساده نبود ، اما از آن ساده گذشتیم ..
عشق اشک چشم من بود وقتی از من پرسیدی هنوز دوستم داری ..
عشق آینه تصویر تو هست که هر روز صبح مثل خورشید جلوی چشمانم طلوع می‌ کند ..
عشق صدای خورده‌های الماس بود وقتی که قلبم از رفتن تومی شکست ..
عشق آخرین نگاه اشک‌آلود من بود وقتی که  ساک سفرت را بستی ...
عشق کادوی تولد تو هست، که وقتی نیستی ، مجبورم عشقم را در  خاطراتم محبوس کنم.
عشق گوش کردن به شعر « لحظه دیدار نزدیک است » رضا صادقی است ، وقتی فردا صبح قرار است تو را ببینم ...
.لحظه دیدار دوباره نزدیک است اما ..........................  تو این نقطه چین ها را میدانی پس بیش از این ادامه ندهم.

 

شادمهر 2 بهمن 1387 ساعت 15

 

   

|+| نوشته شده توسط شادمهر در چهارشنبه دوم بهمن 1387  |
 مرا به یاد بیار

وقتی که سپیده‌دم بایستی و هراس دریچه‌ی کاخ جادویی خود را بر روی خورشید

 با مدادی می‌گشاید مرابیاد بیاور.

 وقتی که شب غرق در رویایی دور

 

و دراز دامن‌کشان زیر حجاب سیمین خویش می‌گذرد از من یاد کن.

هنگام نزدیکی وصال، دل در سینه‌ات به تپش درآرد و سایه روشن غروب

 ترا به رویای دلپذیر شامگاهان دعوت کند گوش به سوی جنگل فرا دار،

 تا بشنوی که صدایی آهسته زمزمه می‌کند: مرا بیاد بیاور.

مرا بیاد بیاورد آن روز که دست سرنوشت برای همیشه از تو جدایم کرده

و غم دوری و گذشت ایام، زمان افسرده‌ام را خاموش ساخته باشد

 آن روز به عشق تو می‌مانم من.

به وداع آخرینی که با هم کردیم بیندیش

 

 زیرا برای دلدادگان دوری و گذشت زمان معنایی نیست.

 

دلدار من تا وقتی که دل در سینه می‌تپد قلب من به تو خواهد گفت: مرا بیاد بیاور.

 

«زمانی که دل شکسته‌ی من برای همیشه در زیر خاک سرد آرمیده باشد

 

و بوته‌ی گلی دور از گل‌های دیگر آرام آرام بر روی گور من بشکفد مرا بیاد بیاور»

مرا بیاد بیاورد آن روز که دیگر از من نشانی در جهان نخواهد ماند.

 اما روح جاودانی من همچون دوستی وفادار به طرف تو خواهد آمد

 و در خاموشی شب آهسته در گوشت زمزمه

 خواهد کرد:

 

مرا بیاد بیاور

 

مرا بیاد بیاور

|+| نوشته شده توسط شادمهر در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387  |
 کلبه دلتنگی

امشب دیگر سکوت را بشکن یگانه ام!

ببین این منم

این منم که به کلبه عشقمان بازگشته ام!

جای تو خالی است...
 
ببین کلبه را امشب چراغانی کرده ام

از این دیوار به آن دیوار ریسه کشیده ام

برگرد یگانه  من!
 
بگو چه میخواهی

چشم آبی می خواهی باشد سراپا دریا می شوم!

گیسوی مشکی می خواهی آسمان شب می شوم!

راستی آسمان را ببین

لباس مهمانی برتن کرده است

او را هم امشب دعوت کرده ام

تا در آغوش هم به ستارگان پیراهنش خیره شویم...
 
من را ببین!

ببین دستان سنگدل خزان چه برسرش آورده است

ببین غم دوری تو چگونه بغضش را تکه تکه کرده است

ببین چگونه احساسش هزار پاره شده است

ببین لبانش رنگ لبخند را از یاد برده اند

ببین...

برگرد نازنین یگانه ام!

برگرد تا کلبه عشقمان را ستاره باران کنیم

برگرد تا دور تا دور باغچه را بنفشه بکاریم

برگرد تا امشب از بوی اطلسی ها سرمست شویم

برگرد که من آغوش سبز تو را می طلبم

برگرد? برگرد برگرد...

اگر بیایی تمام شهر را گلباران میکنم

اگر بیایی تا صبح غزل عشق برایت می خوانم

اگر بیایی...

راستی از کدام سو می آیی؟

از آسمان? از پشت ماه یا از ورای امواج دریا؟

همسایه پری دریایی شده بودی

که مرا از یاد بردی

یا ماه تو را افسون کرده بود؟!

برگرد که امشب

بهار چشمانش را سرمه کشیده است

برگرد که امشب

سرخی آتش را بر لبانم نشانده ام

برگرد که امشب

گیسوان مواج دریا را به امانت گرفته ام!
 
امشب آنقدر می نویسم تا تو بیایی...
 
کاش! موقع رفتن ازت قول میگرفتم که بر میگردی

کاش! به عطر اطلسی ها قسمت می دادم

کاش! با ناز چشمانم افسونت میکردم...

راستی امشب بلبلان را هم خبر کرده ام

تا من و تو زیر باران آوازشان تاصبح برقصیم!
 
باران...

میدانم که عاشق بارانی اصلا ای کاش! من باران بودم تا شاید دوستم میداشتی...

هروقت باران اشکهایش را پشت شیشه اتاق می ریخت

من به یادت اشکهایم را روی گلهای قالی می ریختم...
 
برگرد امشب یگانه ام!

شب تاب ها  را گفته ام که کلبه مان را نورباران کنند!

به گلهای سرخ گفته ام که کلبه را عطر افشان کنند!

میدانم که گل سرخ را دوست داری

ای کاش! گل سرخ بودم تا شاید دوستم میداشتی!

باورت نمیشود!

تا نبینی باورت نمیشود

حتی در خیالت هم نمی گنجد که امشب چه مهمانی برپا کرده ام!

ولی تا تو...

ولی تا تو نیایی جشن من رنگ عشق نمیگیرد...
 
برگرد امشب نازنین یگانه ام!

سحر نزدیک است نگذار که طلوع خورشید بزم شبانه مان را بر هم بزند!

آخر فردا دیگر من نیستم که برایت لبخند بزنم

دیگر فردا من نیستم که نگاهت را بوسه باران کنم

دیگر فردا من نیستم که سرم را مهمان شانه هایت کنم

دیگر فردا من نیستم که احساسم را نقاشی کنی!

برگرد امشب نازنین یگانه ام! سحر نزدیک است

دیگر فردا من نیستم؟ من نیستم

منی...

نیست نیست نیست!

شادمهر 12 آبان 1387 ساعت 1.41 بامداد

|+| نوشته شده توسط شادمهر در یکشنبه دوازدهم آبان 1387  |
 دلتنگی های غربت به ظاهر خانه

 

خسته ام از این روزهای تنهایی بازهم پاییز لعنتی فرا رسید نمیدانم چه حکمتی است که من و تو هیچ موقع در فصل پاییز در کنار هم نیستیم همیشه روزهای پاییز من را یاد تنهایی و غم می اندازد روزهایی که پر از درد و غربت است در باورم نمیگنجید که امسال هم  دور از هم باشیم روزهای پر از استرسی است نمیدانم این انتظار کی به پایان خواهد رسید

چشمانم در نگاهش ساعتها خيره ماند

حرفي براي هم نداشتيم

زيرا قلبهايمان در حال نجوا بودند

نميخواستيم خلوتشان را بر هم زنيم

سكوت را ترجيح داديم

تا قلبهايمان درد و دل كنند

چشمهايش عمق عشق را فرياد ميزد

هوس بوسيدن لبهايش آزارم ميداد

عشق مقدسمان را با هوسي زودگذر آلوده نكردم

 

نزدیکتر بیا
پای امدنت که شد
به هوای خیسی میرسی.
پشت نقاب مترسکی رو به خورشید
وسط مزرعه ی خود کاشته هایم ایستاده ام.
خاموش باش
اینجا صدایمان را نوک انگشتهایمان لمس میکنیم.
نزدیکتر بیا
بی هیچ عطر غریبه ای 
بوی تنت اغاز فصل سرمستی تمام گلهای مزرعست.
نزدیکتر که امدی
گرمی نفسهایت
روی پوست صورتم
خواب صد ساله ام را میشکند.
موج میزند زندگی
از مویرگهای جان گرفته صورتم
به بند بند تنم.
نزدیکتر که امدی
دیگر نیازی به خورشید نیست
همیشه تب داریم



 

Richard Marx - Right Here Waiting

Oceans apart day after day

هر روز و هر روز اقیانوسها از هم فاصله می گیرند
And I slowly go insane

و من کم کم دارم دیوونه میشم
I hear your voice on the line

صدات رو پشت تلفن میشنوم
But it doesn't stop the pain

ولی ذره ای از دردم رو کم نمیکنه

If I see you next to never

اگه دیگه نبینمت
How can we say forever

چطور میتونیم به هم بگیم

Wherever you go

هر جا که بری
Whatever you do

هر کاری که بکنی
I will be right here waiting for you

من همینجا منتظرت می مونم
Whatever it takes

هر چی پیش بیاد
Or how my heart breaks

یا حتی اگه قلبم بشکنه
I will be right here waiting for you

من همینجا منتظرت می مونم

I took for granted,all the times

من همه چیز را بدون سپاس گذاری پذیرفتم
That I thought would last somehow

که فکر میکردم آخرین بار خواهد بود
I hear the laughter,I taste the tears

صدای خنده هایت را میشنوم، مزه اشکهایت را احساس می کنم
But I can't get near you now

ولی نمیتونم پیشت باشم!

Oh,can't you see it baby

آه عزیزم نمیتونی ببینی
You've got me goin' crazy

که داری منو دیوونه میکنی

Wherever you go

هر جا که بری
Whatever you do

هر کاری که بکنی
I will be right here waiting for you

من همینجا منتظرت می مونم
Whatever it takes

هر چی پیش بیاد
Or how my heart breaks

یا حتی اگه قلبم بشکنه
I will be right here waiting for you

من همینجا منتظرت می مونم


I wonder how we can survive
This romance

تو این فکرم که چطور میخوایم این عشق و عاشقی رو ختم به خیر کنیم؟!
But in the end if I'm with you

ولی در آخر اگه با تو باشم
I'll take the chance

این شانس رو از دست نمیدم

Oh,can't you see it baby

آه عزیزم نمیتونی ببینی
You've got me goin' crazy

که داری منو دیوونه میکنی

Wherever you go

هر جا که بری
Whatever you do

هر کاری که بکنی
I will be right here waiting for you

من همینجا منتظرت می مونم
Whatever it takes

هر چی پیش بیاد
Or how my heart breaks

یا حتی اگه قلبم بشکنه
I will be right here waiting for you

من همینجا منتظرت می مونم

 

شادمهر 22 مهر 1387 ساعت 15 دقیقه بامداد

 

 

 

|+| نوشته شده توسط شادمهر در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387  |
 کابوس خداحافظی با تو

وقتی من می مانم و تنهایی حتی آسمان هم بهانه ای می شود

 برای گریستن و فرصتی که تمام

وجود را در عرصه ی «دل» پنهان کنی... آنجا که نوای آرام بخش

 خلوتم، رها می شود از هر چه وابستگی ... از هر چه خستگی است... 

خدایا خسته ام از دنیا

خودم خسته ام ، خدایا من طاقت دوری را ندارم ،

 فاصله ام با افسانه هایم روز به روز بیشتر

میشود با چشمان اشک آلود بار دیگر مجبور

 به خداحافظی هستم

 خداحافظی که باردگر من را در

 تنهایی خود خفه می کند ، خدایا من برای

 هر انسان بهترین آرزوها را دارم

 چرا افسانه افسانه هایم را به از من میگیرد .

سکوت تنهایی سنگین است

سکوت تاریکی

سکوت همهمه های تهی سرگردان

سکوت فاصله هایی که فکر می کردم

 حضور گرم او آن را تمام خواهد کرد

نگاه مضطرب به آن کبوتر سبک بال و جذام ترس  

حصار را بشکن

ستاره ای آنجاست

 ستاره ای تاریک

من از ستاره ی تاریک مرده می آیم

 بگو چه گونه گذشتی

 

وقتی هیچ نگاهی زخم دلم رو نمی دید


تنها نگاه تو بود که غربتم رو فهمید


وقتی تو گیرو داره حادثه کم آوردم


وقتی که با هر نفس روی دست شرم می مردم


قلب تو منجی زخم دلم شد


پنج شنبه  شب گریه هام تو دست تو بی سحر شد


از نفس افتادم و با تو نفس گرفتم


با تو غرورم رو از جاده ها پس گرفتم


وقتی آسمون هم غرورم رو نمی دید


وقتی هر پنجره به هق هق می خندید


وقتی که از سایه ها زخم های کهنه خوردم


تو بازی سر نوشت باختنم رو می بردم


با قلب شب کشیدت داغ


حتی به خاطر من از خودتم بریدی


یادم نمی رم خودت مرهم زخمم شدی


یادم نرفته چقدر به پای من کم شدی

نیست

نیست ولی تو که دردمو رو می دونی

هر جا که باشی بدون تو خاطرم می مونی

هر جا که باشی بدون تو خاطرم می مونی

هر جا که باشی

تنها ترین تنها شادمهر

|+| نوشته شده توسط شادمهر در پنجشنبه سوم مرداد 1387  |
 ستاره گمشده
 

 

 

درود بر روزگاری که بی هیچ سلام و سوالی بر سادگی من خیمه گاهی ساختی پر از بوی درود!

پر درد غریبی. درود بر خنجری که بر دلم نشاندی و زخمی زدی به عمق عشقی که برایت

از آن سایبان آرامش ساختم بی هیچ خواهشی . درود بر کاشانه ای که از آن ویرانه ای

ساختی و من آن را سرایی دیدم پر  از نگاه پاک با تو بودن و همیشه ماندن . کجا رفتی آرامش

سنگین نبض خیانت کجا رفتی؟ هیچ گاه ندانستی چرا به جای آن همه درود بی پاسخ بر تو

امروز نغمه ام بدرود است و بس .

. آن همه رویای محال که برایم ساختی پر بود از سرمای خیال . با تو بودن محالی

بود و بس. از همان روز که تو رفتی گیجگاه لحظه ها هر طپشش حسرت است و باز هرم

نفسهای بی همدم.چرا ؟ چرا دردهایم را ندیدی ؟ مگر روزی که به جای دیوار های سپید

کاشانه ات تنها جای انگشتانی یخ بسته و خالی از عشق را بر کنگره سیاه لحظه هایت دیدم

 

باز هم نگفتم درود؟

 

 

مگر وقتی به جای آن همه دریای مرهمی که از چشمان رویاییت برایم ساختی تنها ساحل

غمش را به من هدیه دادی نگفتم درود ؟ امروز چراو به چه جرم محکوم به فراقت هستم؟

آیا آوای تک یاخته های قلب پر دردم را از نگاهم نمیخوانی؟بی تو از دست میروم ولی

میروم میروم تا تو چتر آرزوهایت را بر حریمی دگر بگشایی شاید شاید که اینبار وفادارت

جفایت نبیند

 

 

بوی هوس را از تک یاخته های تن نابالغ شکوفه های گیلاس میشنوم . بوی یاس ‌و شمیم

سپیده و روزمرگی و شبانگی همیشگی و بدینسان قصلها میگذرند بی هیچ جنبشی.

از پشت قله های رفیع شکستگی نمیتوان ثانیه های بودن را باور کرد وقتی هر لحظه

از شبها و روزهای درهم و سیاهم بوی تعفن سبزینه گذشتن میدهد بی آنکه حتی برای

یک دم زیسته باشم بی حسرت و بی حس مرگ .

آرزوها را به دست زورقی دادم که در میانه راه در پی چشمانی وحشی مقصود را گم کرد

و بهار آرزوهایم بوی خزان و مرگ سیاه رویا گرفت . موجها صخره های انتظار را میشکست

بی آنکه در پس آنهمه تلاطم در هوای رویاهایم پرنده ای پر باز کند و تن به آسمان عشق دهد

تا باور کنم پس از آنهمه اندوه سهم من وصالیست عاشقانه.

سلولهای نفرین را در دفینه قلب ترک خورده ام دفن کردم تا مباد آه سینه سوزم جغد شوم

ناکامی را به آسمان خوشبختیت پرواز دهد .

عاشقانه ها را از بر کردم و تو را گم کردم . جرقه های تاریکی را در پس چشمان بیتابت

میدیدم بدون آنکه حتی یک لحظه به شفافیت صداقت عشق شک کنم .

وفا نیست مرگ است وقتی تمامی لحظاتم پس از آنهمه سؤال و شاید و اما در پس خود بینی

هزار توی دستانت هر لحظه شاهد فروریختگیم بود بی آنکه حتی حس کنی تویی بانی تمامی

آزارم تمامی حسرت و اندوه و آرزوهای محالم .

 

من و تو تمامی ثانیه های از هم پاشیدن کلبه خوشبختی را میدیدیم و میشنیدیم و من به

هوای چشمان رویای عشقت و تو در هوای غروری لجام گسیخته چشمانمان را رو به

تمام این وحشیانه ها بستیم . زمانی به خود آمدیم که نفسهای آخر را زیر آوار آنهمه سیاهی

بسان تندیس شوم گسستن در دفتر آرزوهایمان حک میکردیم بی هیچ نرمشی و گذشتی.

من بی تو در ترانه ظلمت روانه هجوم خستگیها و تنهایی های مدام شدم . سرچشمه عشقم

آن نیاز فروریخته در فرهیختگی احساس در فراسوی بغض دستان شراره های مهرم پوسید

و من به مرگ بی تو تن دادم تا بدانم و فریاد زنم عاشقانه میمیرم

تو کجایی تا ببینی لحظه هام بی تومیمیرن

 

نم نم چشمام چه ساده بارونو از سر میگیرن

 

کوله بارم خستگی بود اینو تو خوب میدونستی

 

گفتی تا ابد میمونی اما افسوس نتونستی

 

به خدا داشتم میرفتم خیلی پیش از رفتن تو

 

تو بودی گفتی بمونم توی قاب هوس تو

 

حالا حتی یاد مهرت زده قلبمو شکسته

 

عشق به اون روزهای رفته پر پروازمو بسته

 

کاشکی چشماتو نداشتم هرم داغ دستای تو

 

دل من تنها میمونه بی عبور نفس تو

 

من چه ساده چه خیالی دلمو بهت سپردم

 

میدونستی نمیمونی پس چرا خواستی بمونم؟

 

چرا اشکامو ندیدی ندیدی دارم میمیرم

 

مگه تو نگفته بودی من دوباره جون بگیرم ؟

 

دیگه تو نیستی ببینی غم واسم شده عبادت

 

میدونم بی تو میمیرم اما خوب سفر سلامت

 

نفسم بی تو میگیره من بازم تنها میمونم

 

اما برنگرد دوباره نمیخوام با تو بمونم

 

26 مهرماه 1385 ساعت 1بامداد

|+| نوشته شده توسط شادمهر در سه شنبه دوم آبان 1385  |
 شب سقوط ستاره من

آن شب سقوط کرد همین جا کنار من

از آسمان ستاره ی دنباله دار من

من مات مانده بودم و حرفی نمیزدم

تنها صدای باد و فقط زار زار من

اصلاًٍ چرا ستاره ی تابنده ای چنین

یک بار هم رصد نشده در مدار من

وقتی سوال کرد خدا ازخودش چرا

افتاده است روی زمین شاهکار من

آن وقت آن ستاره ی روشن پرید و رفت

 دیدم که شعله ور شده دار و ندار من

گفتم که ای ستاره زیبا کجا کجا؟

بعد از سالها خزان انتظار من

اما ستاره هیچ صدایی نمی شنید

تنها صدای باد و ففط زار زار من

پیچیده بود شعر خدا در گلوی باد

غمگین ترین ترانه ی پروردگار من

حسی غریب وزن غزل را گرفته بود

 

تاثیر شوم فاصله بر ساختار من

یا من هزار بار نوازنده تر شدم

 یا دست برده است کسی در سه تار من

یک شب سقوط کرد و شبی ناپدید شد

در کهکشان ستاره دنباله دار من

|+| نوشته شده توسط شادمهر در جمعه چهاردهم مهر 1385  |
 اجازه برای انتظار
 

 

 

اجازه هست عشق تورو تو کوچه ها داد بزنم ؟

 


رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟

 


اجازه هست مردم شهر قصه مارو بدونن

 


اسم منو عشق تورو توی کتابا بخونن

 


اجازه هست که قلبمو برات چراغونش کنم

 


پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونیش کنم

 


اجازه می دی تا ابد سر بزارم رو شونه هات

 


روزی هزارو صد دفعه بگم که می میرم برات

 


اجازه می دی که بگم حرف عاشقانه هام تویی

 


دلیل زنده بودنم درد ترانه هام تویی

 

 


اجازه  دارم به همه بگم که تو مال منی

 


 ستارها اینو میگه که تو اقبال منی 

 


اجازه هست جار بزنم بگم چه قدر دوست دارم

 


بگم می خواهم بخاطرت سر به بیابون بذارم

 

 


اجازه تو دست تو اجازه من دست تو

 


خنده من خنده تو شکست من شکست تو 

 

 

آره عزیز اجازه هست قصه ام را با انتظار با تو ادامه بدم ؟!

 

منتظرم به قاصدك از تو خبر بياره


به قاصدك كه با خودش عطر تنه تو داره


بياد و همراه خودش تو اين شباي بی کسی 


خورشيد چشماي تو رو تو اينه ها بياره


بودن تو مثل نفس نبودنت مثل مرگ

 

 


بي تو يه برگ زخمي ام اسير دست اجل


يه نيمه جونم تو بياتو بيا كه از تو جون بگيرم


يه بي نشوني كه مي خوام از تو نشونه بگيرم


حالا كه تمومه لحظه هامو انتظار تو پر كرده برگرد


واي ازاين لحظه هايي كه توي انتظارت دلم بي تو سركرد

 

 


تومثل یك معجزه ي حقيقي


تو لحظه هاي بيم و نا اميدي


كه در غروب آخرين دقايق


از آسمون به داد من رسيدي


من آخرين اميد اين نگاهو


به لحظه ي اومدن تو بستم


بيا كه در نهايت صداقت


به انتظار ديدنت نشستم

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط شادمهر در شنبه یازدهم شهریور 1385  |
 

کاش می شد سکوت غریبانه ی گنجشک های افسرده را معنا کرد...کاش می شد فریاد مظلومانه نیلوفر های مرداب را شنید... کاش می شد اندیشه و احساسم را به دست پیچکی بسپارم تا به هر کجا که می خواهند سر بکشند.... از تکرار ناقص خاطره ها , از تلاش بیهوده برای رفتن و نرسیدن مثل دو خط موازی خستم...

چقدر دلم گرفته از دار دنیا ، یه خدا داریم که اونم مارو پاک مارو فراموش کرده نمی گه یه دلبری اون پایین پایین ها داریم که هر روز داره صدام می زنه می دونم اون صدامو می شنوه داره جوابم رو می ده این منم که نمی تونم صداش رو بشنوم ولی اون قدر صداش می کنم که بتونم صداشو بشنوم که بهم بگه هنوز واسش عزیزم مثل اون موقع ها که هنوز جایی رو زمین نداشتم

 

 

 

 

تنهایم اصیل است


و اصالتم به جغدهای آواره شهر سوختگان میرسد



تنهایی مرا تو درک نخواهی کرد


 


سایه ام بر روی هیچ دیواری نیست


انزوای من اصیل است و بی سایه




ناله های مرا از دورترین بیشه دنیا گوش کن




ناله هایم تلخ است



پر از تنهایی



بغض تنهایی من را تو نخواهی فهمید


آیدا



من سراپا بغضم




هیچکس را فراموش نکردم اما



خود فراموش شدم



ناله هایم تلخ است



بغض تنهایی من را تو نخواهی فهمید
....



تو نخواهی فهمید ....

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط شادمهر در سه شنبه هفتم شهریور 1385  |
 
 
بالا
این عدد پیج رنک صفحه مورد نظر شماست