قصه بی پایان دل من
 خسته شدم

  1.  خسته شدم

  

 ديگه از دست تو و ترانه هات خسته شدم

 
 ديگه از شنيدن رنگ صدات خسته شدم

 
چه جوري بگم هنوز خيلي دوست دارم ولي

 
 انگار از بيشتر از اين بودن باهات خسته شدم

 
 مني كه عمرم و زندگيم تو چشماي تو بود

 
 باورت نمي شه كه از رنگ چشات خسته شدم

 
 انقدر نگام كردي كه ديگه زد به سرم

 
 از اون آتيش خوابيده تو نگات خسته شدم

 
 تو به من مي گي بي انصافم و حق داري بگي

 

 
 با كدوم بهونه بنويسم برات خسته شدم

 
 انقد آب و هوا واسم عروض كردي كه من

 
 آخر از دست همون آب و هوات خسته شدم

 
 گفتم اين كار و نكن كردي و رفتي و ببين

 
ديدي آخر از تموم اون كارات خسته شدم

 
 حرفات انگار ديگه روي دل من نمي شينه

 
انقدر عوض شدي كه من به جات خسته شدم

 
شب و روزات مث روز و شباي قديم نبود

 
 از دس تفاوت روز و شبات خسته شدم

 
 ديگه فرقي نداره پيشت باشم يا نباشم

 
 تو يه بي تفاوتي ،‌ من از فضات خسته شدم

 
دوس داري بري ، برو ، دلت مي خواد باشي بمون

 
 من كه از تمام حرف و تصميمات خسته شدم

 
 انقدر صدام نكردي از خودم بدم مياد

 
از اين اسم مريم و نگفتنات خسته شدم

 
 يه روزي غريبه اي ، يه روز آشنا، من از

 
 بازي زشت غريب آشنات خسته شدم

 

تو چي فكر كردي خيال كردي من عاشق مي مونم

 
 من از اين فكراي غرق ادعات خسته شدم

 
 واسه تو حتي ديگه شبا دعا نمي كنم

 
 راستشو بخواي ديگه من از دعات خسته شدم

 
 من شكايت تو رو به كي كنم ؟ برم كجا ؟


به جون خودت قسم نه ،‌ به خدات خسته شدم

 
چه قدر ببخشمت من ديگه چيزي ندارم


 به خدا از دس اين همه خطات خسته شدم

 
 روزي صد تا غم و غصه توي قلبم مي ذاري

 
 منم آدمم از اين درد و بلات خسته شدم

 
 انقدر واست مي ميرم واسه من تب مي كني ؟


 حق دارم از اين دل بي اعتنات خسته شدم

 
تو خودت منو نخواستي ، من گناهي ندارم

 
 از دس اون چشاي دور از وفات خسته شدم

 
 شعر و اينجوري نوشتم كسي با خبر نشه

 
 مثلا من از تو و خاطره هات خسته شدم


 كي مي دونه تو پشيمون شدي و نوشتي كه

 
 حتي از ديدن عكس و هديه هات خسته شدم

 
 اي خدا ،‌ اينو فقط من و تو و اون مي دونيم

 
 نشونم بده يه جور راه نجات ، خسته شدم

شعر: از مریم حیدرزاده

|+| نوشته شده توسط شادمهر در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385  |
 
 
بالا
این عدد پیج رنک صفحه مورد نظر شماست